اولین خاطره ((لج و لجبازی من با مامانم))
حدود 5 سال پیش بود تازه 19 سالم تموم شده بود . قرار بود برام خواستگار بیاد و من هم نمی خواستم به این زودی ازدواج کنم . اما مامانم هی زور می زد که بزار بیان ، ببینی شاید پسندیدیش . اما من می گفتم نمی خوام و می خوام برم دانشگاه و این صحبتا ((نگاه کن بچه داره حسودی می کنه بابا پژمان ((اسم شوهر گلم))من که با تو عقد کردم ، می بینید من زنشم ولی با این حال می گه کی بود اومده بود خواستگاریت ، عجب)) . بحث همینطور بالاتر گرفت و منم به حالت قهر رفتم توی اتاقم و در رو کوبیدم .
دو ساعت بعد مامانم اومد و گفت : نادیا تا سه ، چهار ساعت دیگه میان موهات رو سشوار بزن و کم کم آرایش کن تا خوشکل بشی گلم . داد زدم من خوشکلم، نمی خوام آرایش کنم، اگه من رو می خواد همینطوری باید بخواد . همون جا بود که به ذهنم خطور کرد چیکار کنم . یه نگاهی توی آینه به خودم کردم ((موهام خیلی بلند بود و تا پایین کمرم می رسید)) . یه شکلک برای خودم در آوردم و گفتم : حالا که اینطوره بچرخ تا بچرخیم . قیچی برداشتم و یا علی ، افتادم به جون موهام ، مثل برگای پاییزی موهام می ریخت و منم هی می خندیدم هرچی بیشتر کوتاه می شد من بلند تر می خندیدم . خودم رو توی آینه نگاه کردم ، مثل پسرا شده بودم . فقط اگه ابروهام پرپشت بودن و باریکشون نکرده بودم با یه پسر مو نمی زدم .((گفتم که خیلی کله شق هستم)) عین خیالمم نبود و رفتم پشت کامپیوترم و یه آهنگ از عشقم شادمهر گذاشتم و صداش رو هم بلند کردم . ثانیه ها می دویدند و زمان خواستگاری نزدیکتر می شد . هی به خودم می گفتم چی بپوشم .
دیگه فکرم به چه جاهایی که نمی رفت ، رفتم سر کمد لباسام و یه نگاهی کردم . باید وقاهت رو به حد آخر می رسوندم . پس یه شلوار لی و یک تی شرت اندامی آستین کوتاه در آوردم و اتو زدم . پیش خودم می گفتم وای قیافه مامانم وقتی من رو ببینه دیدن داره . زمان خواستگاری رسید و منم لباسام رو پوشیده بود و تازه با برادرام ((نادر و نریمان)) هماهنگ کرده بودم . البته اونا کوچیکتر از من هستند و هنوز تا هنوزه خیلی از من حساب می برند . مامانم هر کاری کرد نذاشتم بیاد پیشم و فقط بهش گفتم هر وقت بگی من چای می یارم و همین . اونم توی دلش فکر می کرد که پیروز شده و همه چیز طبق خواسته هاش انجام شده ، ولی خبر نداشت .
من یواشکی رفتم توی آشپزخانه و چای رو حاضر کردم . نه روسری ، نه شالی و نه چادری . نیم ساعت بعد مامانم گفت : نادیا جان دخترم چای بیار برای مهمونا . منم چای ریختم و گذاشتم توی سینی . خیلی ریلکس و بدون این که یک ذره بترسم ((مرسی شجاعت)) رفتم به سمت پذیرایی . مامانم قیافه اش مثل لبو سرخ شده بود و کارد بهش می زدی خون بیرون نمی یومد ، بابام به هزار زحمت جلوی خنده اش رو گرفته بود تا نخنده و ضایع بشه . از اون طرف دو تا خانوم بودند ((مامان و عمه خواستگار)) که با چشمای از حدقه در اومده من رو تماشا می کردند . پدرخواستگار هم سرش رو انداخت پایین ((خجالت می کشید)) از همه مهم تر خواستگاره بود که با چشماش درسته داشت من رو می خورد ((معلوم بود که شازده پسر خیلی هیز تشریف داشت)) به خودم گفتم حیف که دارم حال مامانم رو می گیرم و درس درست حسابی بهش می دم وگرنه بهت می گفتم یه من ماست چقدر کره داره .
خلاصه عرضم به حضورتون که چای به همه دادم و نشستم روی مبل و با وقاهت تمام پام رو انداختم روی هم با پررویی زل زده بودم به شازده پسر و مامان و عمه اش . یه نیم ساعتی صحبت کردند و گفتند دوباره خدمت می رسیم و صد البته منظورشون این بود که هزار سال سیاه و حاضریم پسرمون رو به یه دختر کور ، شل ، کچل بدیم اما حاضر نیستیم دختر شما رو بگیریم . همین که اینا پا شدند و از خونه رفتند بیرون ، صدای خنده بابا و نادر و نریمان رفت توی هوا ، از اون طرف مامانم هوار می زد که چرا موهات رو کوتاه کردی ، نگاش کن مثل پسرا شده ، آبروم رو بردی ، این چه کاری بود که کردی .
من بهش گفتم که مامان من بهت گفتم نمی خوام ازدواج کنم و تا خودم نخوام حتی خواستگار هم نمی ذارم بیاد پس بیخود خودت رو اذیت نکن . من می خوام فعلا" درس بخونم . بابام بهم گفت : نادیا الحق که تا حالا کله شق تر از تو ندیدم اگه جایی دیگه بود می کشتمت اما سوژه خیلی باحالی شد . رو به مامان مکرد و گفت دیدی خانوم چه پسر هیزی بود .
مامانم به نادر ونریمان گفت : شما خبر داشتید می خواد این کار کنه . من پشت سر مامان بودم و مامانم من رو نمی دید . یه چشم غره به هر جفتشون کردم و براشون خط و نشون کشیدم . اونا هم گفتند نه مامان اصلا" نمی دونستیم که این می خواد چیکار کنه ، نمی شناسیش که چقدر دیوونه است . رفتم توی اتاقم و نادر و نریمان رو صدا کردم . بهشون گفتم : دمتون گرم ، واقعا" که هوای آبجی تون رو داشتید ، به جاش فردا سه تایی می ریم بیرون و شام دعوت من . اونا هم پریدن توی بغلم هی ماچم می کردند .
این ماجرا باعث شد که مامان تا دو سال نذاره هیچ خواستگاری برام بیاد . توی 21 سالگیم هم با پژمان آشنا شدم و الانم که دیگه شوهرمه . انشالله ماجرای آشناییمون رو براتون می نویسم به موقع .
امیدوارم از خواندن خاطره من لذت برده باشید . در آخر این شعر شادمهر رو اول به پژمان گلم و بعدش تک تک شما تقدیم می کنم .
به شهر عشق نمی رم بی تو هرگز
نشم عاشق بمیرم بی تو هرگز
غروب بی کسی ها مونسم شد
ببين بی تو چه پيرم بی تو هر گز
نیای روزی كه رو لب باشه آهی
نه عشق باشه نه از من یک نگاهی
نیای روزی ببینی از غم تو
نمونده بر سرم موی سیاهی
ميدونم كه تو عاشق پرستی
به رو من چرا درها رو بستی
نمی گیری سراغی از دل من
چرا كوه اميدم رو شکستی
نه یک لبخند نه حرفی تازه دارم
تو رفتی جز خدا چیزی ندارم
نياد روزی ببينم بی قرارم
به آهی پر ز غم اسمت میارم
همه شما رو به خدای بزرگ و مهربان می سپارم .
نادیا ............
