تبليغاتX
نادیا از خاطراتش می نویسد

نادیا از خاطراتش می نویسد

اولین خاطره ((لج و لجبازی من با مامانم))

خب اینم اولین خاطره ای که می خوام براتون بنویسم . فقط بگم از خوندن این خاطره تعجب نکنید چون من آدم خیلی خیلی کله شق و یک دنده و مغروری بودم ،البته الان هم هستم ، ولی خیلی کمتره ، اینم اثرات شوهر کردنه دیگه ، یلی بودیم برای خودمون ببین چی شدیم . امیدوارم از خواندن این خاطره لذت ببرید .

 

حدود 5 سال پیش بود تازه 19 سالم تموم شده بود . قرار بود برام خواستگار بیاد و من هم نمی خواستم به این زودی ازدواج کنم . اما مامانم هی زور می زد که بزار بیان ، ببینی شاید پسندیدیش . اما من می گفتم نمی خوام و می خوام برم دانشگاه و این صحبتا ((نگاه کن بچه داره حسودی می کنه بابا پژمان ((اسم شوهر گلم))من که با تو عقد کردم ، می بینید من زنشم ولی با این حال می گه کی بود اومده بود خواستگاریت ، عجب)) . بحث همینطور بالاتر گرفت و منم به حالت قهر رفتم توی اتاقم و در رو کوبیدم .

 

دو ساعت بعد مامانم اومد و گفت : نادیا تا سه ، چهار ساعت دیگه میان موهات رو سشوار بزن و کم کم آرایش کن تا خوشکل بشی گلم . داد زدم من خوشکلم، نمی خوام آرایش کنم، اگه من رو می خواد همینطوری باید بخواد . همون جا بود که به ذهنم خطور کرد چیکار کنم . یه نگاهی توی آینه به خودم کردم ((موهام خیلی بلند بود و تا پایین کمرم می رسید)) . یه شکلک برای خودم در آوردم و گفتم : حالا که اینطوره بچرخ تا بچرخیم . قیچی برداشتم و یا علی ، افتادم به جون موهام ، مثل برگای پاییزی موهام می ریخت و منم هی می خندیدم هرچی بیشتر کوتاه می شد من بلند تر می خندیدم . خودم رو توی آینه نگاه کردم ، مثل پسرا شده بودم . فقط اگه ابروهام پرپشت بودن و باریکشون نکرده بودم با یه پسر مو نمی زدم .((گفتم که خیلی کله شق هستم)) عین خیالمم نبود و رفتم پشت کامپیوترم و یه آهنگ از عشقم شادمهر گذاشتم و صداش رو هم بلند کردم . ثانیه ها می دویدند و زمان خواستگاری نزدیکتر می شد . هی به خودم می گفتم چی بپوشم .

 

دیگه فکرم به چه جاهایی که نمی رفت ،  رفتم سر کمد لباسام و یه نگاهی کردم . باید وقاهت رو به حد آخر می رسوندم . پس یه شلوار لی و یک تی شرت اندامی آستین کوتاه در آوردم و اتو زدم . پیش خودم می گفتم وای قیافه مامانم وقتی من رو ببینه دیدن داره . زمان خواستگاری رسید و منم لباسام رو پوشیده بود و تازه با برادرام ((نادر و نریمان)) هماهنگ کرده بودم . البته اونا کوچیکتر از من هستند و هنوز تا هنوزه خیلی از من حساب می برند . مامانم هر کاری کرد نذاشتم بیاد پیشم و فقط بهش گفتم هر وقت بگی من چای می یارم و همین . اونم توی دلش فکر می کرد که پیروز شده و همه چیز طبق خواسته هاش انجام شده ، ولی خبر نداشت .

 

من یواشکی رفتم توی آشپزخانه و چای رو حاضر کردم . نه روسری ، نه شالی و نه چادری . نیم ساعت بعد مامانم گفت : نادیا جان دخترم چای بیار برای مهمونا . منم چای ریختم و گذاشتم توی سینی . خیلی ریلکس و بدون این که یک ذره بترسم ((مرسی شجاعت)) رفتم به سمت پذیرایی . مامانم قیافه اش مثل لبو سرخ شده بود و کارد بهش می زدی خون بیرون نمی یومد ، بابام به هزار زحمت جلوی خنده اش رو گرفته بود تا نخنده و ضایع بشه . از اون طرف دو تا خانوم بودند ((مامان و عمه خواستگار)) که با چشمای از حدقه در اومده من رو تماشا می کردند . پدرخواستگار هم سرش رو انداخت پایین ((خجالت می کشید)) از همه مهم تر خواستگاره بود که با چشماش درسته داشت من رو می خورد ((معلوم بود که شازده پسر خیلی هیز تشریف داشت)) به خودم گفتم حیف که دارم حال مامانم رو می گیرم و درس درست حسابی بهش می دم وگرنه بهت می گفتم یه من ماست چقدر کره داره .

 

خلاصه عرضم به حضورتون که چای به همه دادم و نشستم روی مبل و با وقاهت تمام پام رو انداختم روی هم با پررویی زل زده بودم به شازده پسر و مامان و عمه اش . یه نیم ساعتی صحبت کردند و گفتند دوباره خدمت می رسیم و صد البته منظورشون این بود که هزار سال سیاه و حاضریم پسرمون رو به یه دختر کور ، شل ، کچل بدیم اما حاضر نیستیم دختر شما رو بگیریم . همین که اینا پا شدند و از خونه رفتند بیرون ، صدای خنده بابا و نادر و نریمان رفت توی هوا ، از اون طرف مامانم هوار می زد که چرا موهات رو کوتاه کردی ، نگاش کن مثل پسرا شده ، آبروم رو بردی ، این چه کاری بود که کردی .

 

من بهش گفتم که مامان من بهت گفتم نمی خوام ازدواج کنم و تا خودم نخوام حتی خواستگار هم نمی ذارم بیاد پس بیخود خودت رو اذیت نکن . من می خوام فعلا" درس بخونم . بابام بهم گفت : نادیا الحق که تا حالا کله شق تر از تو ندیدم اگه جایی دیگه بود می کشتمت اما سوژه خیلی باحالی شد . رو به مامان مکرد و گفت دیدی خانوم چه پسر هیزی بود .

 

مامانم به نادر ونریمان گفت : شما خبر داشتید می خواد این کار کنه . من پشت سر مامان بودم و مامانم من رو نمی دید . یه چشم غره به هر جفتشون کردم و براشون خط و نشون کشیدم . اونا هم گفتند نه مامان اصلا" نمی دونستیم که این می خواد چیکار کنه ، نمی شناسیش که چقدر دیوونه است . رفتم توی اتاقم و نادر و نریمان رو صدا کردم . بهشون گفتم : دمتون گرم ، واقعا" که هوای آبجی تون رو داشتید ، به جاش فردا سه تایی می ریم بیرون و شام دعوت من . اونا هم پریدن توی بغلم هی ماچم می کردند .

 

این ماجرا باعث شد که مامان تا دو سال نذاره هیچ خواستگاری برام بیاد . توی 21 سالگیم هم با پژمان آشنا شدم و الانم که دیگه شوهرمه . انشالله ماجرای آشناییمون رو براتون می نویسم به موقع .

 

امیدوارم از خواندن خاطره من لذت برده باشید . در آخر این شعر شادمهر رو اول به پژمان گلم و بعدش تک تک شما تقدیم می کنم .

 

به شهر عشق نمی رم بی تو هرگز

 نشم عاشق بمیرم بی تو هرگز


غروب بی کسی ها مونسم شد

 ببين بی تو چه پيرم بی تو هر گز

نیای روزی كه رو لب باشه آهی

نه عشق باشه نه از من یک نگاهی


نیای روزی ببینی از غم تو

نمونده بر سرم موی سیاهی


ميدونم كه تو عاشق پرستی

به رو من چرا درها رو بستی


نمی گیری سراغی از دل من

چرا كوه اميدم رو شکستی


نه یک لبخند نه حرفی تازه دارم

تو رفتی جز خدا چیزی ندارم


نياد روزی ببينم بی قرارم

به آهی پر ز غم اسمت میارم

 

همه شما رو به خدای بزرگ و مهربان می سپارم .

نادیا ............

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 17:8  توسط نادیا  | 

ابراهیم در آتش

سلام دوستان ، مرسی از نظرات همه شما عزیزان . نظر لطف تک تک شماها بوده . منم اول جواب نظرات رو می دم .

 

ایمان :

ممنون ایمان عزیز ، می دونم نمی تونم مثل یک پسر باشم یا حتی نمی تونم دقیقا" بدونم که در فکر پسرا چی می گذره اما شوهرم خیلی بهم کمک می کنه ، قول داده که کمکم کنه . راستش از دخترا هم بپرسی می گن که ما از دختر بودن خیری ندیدیم . در ضمن اگه به شکوندنه پسر و دختر نداره . راستش نمی خوام اینجا کل بندازیم . پس بهتره من چیزی نگم . به هر حال ممنون از نظرت .

 

 :rock lee daaaaaaaaaaark

دوست عزیزم من اسمم رو گفتم و گفتم چند سالمه و متاهلم و این صحبتای عادی ، از نظر من خیلی هم خوبه که همدیگه رو بشناسیم ، حالا خوب بود فقط می گفتم من یه دخترم و همین!!!!!!!!! مرسی از نظرت .

 

باران :

خودم می دونم ، فقط شانس آوردی نخواستم به صورت کد باینری یا هگزاد دسیمال بنویسم ((زیاد توی فکر این کلمات نرو اصطلاحات دیجیتالیه)) مرسی از نظرت .

 

وحید :

وحید جان ، حرف شما کاملا" درسته ، اما من فقط و فقط قراره در این وبلاگ یک سری مطالب بنویسم ، تازه شوهرم هم این مطالب رو می خونه و بعدش می ذارم توی وبلاگ ، اما فقط قراره توی همین دنیا مجازی تجربه بشه ، اگه حس کنم داره روی من اثر می ذاره مطمئن باش سریع دست نگه می دارم و موضوع وبلاگ رو عوض می کنم . ممنون که نظرت رو گفتی ، منم برات آرزوی سعادت و شادکامی در همه زندگیت دارم .

 

...

اون که معلومه چون من اگه اکس هم بترکونم هم نمی تونم مثل یک پسر بشم . ممنون منم هم لینکت کردم ، می تونی توی پیوندها ببینی .

 

حمید :

من این تصمیم رو گرفتم و می خوام انجامش بدم ، قرار نیست که دچار اختلال شخصیتی بشم ، تازه اینقدر هم لوس هستم که حد نداره ، خب دیگه دختر بزرگ خونه باشی و تازه تک دختر خودت حساب کن . از نظرت ممنون .

 

دوستان عزیز به علت این که سرم خیلی شلوغه نمی تونم مطلبی رو که می خواستم آماده کنم ولی به جاش یک شعر خیلی زیبا رو برای شما می ذارم که امیدوارم لذت ببرید . اول یه چیزی رو بگم و بعد بذارم . راستش می خواستم که کاری رو که تصمیمش رو گرفته بودم انجام بدم اما چون خیلی بهم گفته بودید که این کار رو نکنم . منم با این که توی نظرات  جواب داده بودم ولی با این حال به حرف شما گوش می دم و عنوان وبلاگ رو عوض می کنم . و آخر این که من همه شما دوستان رو توی لینکام می ذارم اگه دوست داشتید شما هم این کار رو بکنید . البته به اسم ((نادیا از خاطراتش می نویسد)) .

 ابراهیم در آتش

در آواز خونين گرگ و ميش

ديگر گونه مردي آنك

كه خاك را سبز مي خواست

عشق را شايسته زيباترين زنان

كه اينش به نظر هديتي نه چندان كم بها بود

كه خاك و سنگ را بشايد

 

چه مردي! چه مردي! كه مي گفت

قلب را شايسته تر آن

كه به هفت شمشير عشق در خون مي نشيند

و گلو را بايسته تر آن

كه زيباترين نام ها را بگويد

 

وشير آهن كوه مردي از اين گونه عاشق

ميدان خونين سرنوشت

به پاشنه آشيل در نوشت

 

روئينه تني كه راز مرگش

اندوه عشق و غم تنهايي بود

 

آه اسفنديار مغموم

تو را آن به كه چشم فرو پوشيده باشي

 

آيا نه

يكي نه بسنده بود كه سرنوشت مرا بسازد

من فرياد زدم

 

                   نه!!!!!!

 

من از فرو رفتن تن زدم

 

صدايي بودم من شكلي ميان اشكال

ومعنايي يافتم

من بودم

و شدم

نه زان گونه كه باغچه اي گلي

يا ريشه اي كه جوانه اي

يا يكي دانه كه جنگلي

راست بدان گونه كه عامي مردي شهيدي

تا آسمان بر او نماز برد

 

من بينوا بند گكي سر به راه نبودم

و راه بهشت مينوي من

بز رو طوع و خاكساري نبود

 

مرا ديگر گونه خوايي مي بايست

شليسته آفرينه اي

كه نواله ناگريز را گردن كج نمي كند

وخدايي ديگر گونه آفريدم

 

دريغا شير آهن كوه مرد كه تو بودي

و كوهوار پيش از آن كه به خاك افتي

نستوه و استوار مرده بودي

اما نه خدا و نه شيطان

سرنوشت تو را بتي رقم زد

           

                                             كه ديگران مي پرستيدند

 

                                                                   بتي كه ديگران مي پرستيدند .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 10:20  توسط نادیا  | 

من نادیا هستم

سلام . من یک دخترم . اسمم نادیا و ۲۴ ساله هستم . این رو بگم فکر نکنید که من از جنسیتم ناراضی هستم و می خوام پسر بشم . نه اما می خوام توی خیالاتم نقش یک پسر رو بازی کنم .

یکم از خودم براتون می گم .

گفتم که اسمم نادیا و ۲۴ ساله هستم . حدود دو ماه پیش عقد کردم و شوهرم رو هم خیلی خیلی دوستش دارم .

اهواز به دنیا اودم و اهواز هم زندگی می کنم .

دو برادر دارم و خواهر ندارم .

در حال حاضر هم در یک شرکت خصوصی ((نمی تونم بگم کدوم شرکت چون همه من رو اونجا می شناسند)) کار می کنم .

می خوام از پست بعدی خودم رو پسر فرض کنم و مطلب در این وبلاگ بنویسم . اگر جایی مشکل داشت ممنون می شم که مشکلش رو بهم بگید . هر نوع انتقادی رو می پذیرم به شرطی که رعایت ادب و احترام هم در اون باشه .

سعی می کنم جواب نظراتتون رو بگم ولی قول نمی دم چون خیلی گرفتارم . اینم بگم که ایمیلم رو به کسی نمی دم پس خواهش می کنم درخواست نکنید . هر حرفی هست توی نظرات گفته بشه بهتره .

هر کسی هم خواست من رو لینک کنه به اسم ((دختری که فکر می کنه پسره)) لینک کنه بعدش به من خبر بده تا لینکش کنم . امیدوارم دوستان خوبی پیدا کنم . به این امید ...

تا پست بعدی و مطلبی که شروع خیال بافی های منه ................

حق پشت و پناه تک تک شما ها باشه ...........

نادیا ((دختر خیال باف))

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 9:25  توسط نادیا  |